|
اول تشکر....انشالله همیشه موفق باشی... دوم...اینکه اگه واقعا نمی دونی چی بنویسی و دوست نداری بنویسی.. ننویس کسی مجبورت نکرده سوم...مرسی از معرفی کتاب هیچ وقت کسی از کتاب خوندن یا نخوندن ضرر نمی کنه... اون چیزی که ضرر داره دوستی ها و ارتباط هایی هست که گاهی اشتباها صورت می گیره و باعث میشه تمام عمرت از اشتباه و حماقتت پشیمون بشی کتابهای زیادی هست....میلیون ها...در مورد آداب برخورد با افراد مخصوصا دوست... این که چه جوری رفتار کنی و اذیتشون کنی اینکه چه حرفی بزنی که ناراحت بشه و گریه کنه... نخون ... ضرر داره پرگل
اول تبریک...به مناسبت پذیرفته شدن در دوره کارشناسی...انشالله همیشه موفق باشید... دوم...اینکهواقعا نمیدونم راجع به چی بنویسم... سوم...ترجیح میدم در مورد کتاب و کتاب خوندن بنویسم...با اینکه میدونم علاقه ای به مطالعه ندارید این یه لیست از کتاباییه که دوسشون دارم خودم... شازده کوچولو...روایتیه از دنیای بزرگترا...وقتی از دید یه بچه زیادی بزرگ شده بهش نگاه کنی...اگه کتابو بخونی و دقت کنی داریم بزرگ میشیم... ;) قلعه حیوانات....روایتی داستانی از سیاست پست... شاهنامه حکیم فردوسی...حکایت خاک پاک و خون پاک...جانبازی در راه میهن و عشقبازی با مام میهن... دنیای سوفی...کتابی مخصوص بی علاقگان به فلسفه...بخون...عاشقش میشی... کتابهای زیادی هست....میلیون ها...بخون...ضرر نمیکنی... دوست شما.... ف
فکر کنم دیگه نزدیک ۲ ماه هست که آقایی از خونه رفته ... اصلا هم سر نمیزنه به من نمیگه من تک و تنها تو این خونه چه کار کنم نمیگه دلم براش تنگ میشه نمی دونم چرا نمیاد نکنه راه خونه رو گم کرده نکنه دیگه نیاد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ منتظرش هستم بیاد تا یه عالمه ولی من امید دارم بیاد منتظرش می مونم تا بیاد حتی اگه بعدش به من بخنده
سلام ببخشید که سر نمی زنیم .........
فرمانروایی که میکوشید تا مرزهای جنوبی کشورش را گسترش دهد ، با
مقاومتهای سرداری محلی مواجه شد و مزاحمتهای سردار به حدی رسید که خشم
فرمانروا را برانگیخت و بنابراین او تعداد زیادی سرباز را مامور دستگیری
سردار کرد. عاقبت سردار و همسرش به اسارت نیروهای فرمانروا درآمدند و برای
محاکمه و مجازات به پایتخت فرستاده شدند. فرمانروا با دیدن قیافه سردار
جنگاور تحت تاثیر قرار گرفت و از او پرسید: ای سردار ، اگر من از گناهت
بگذرم و آزادت کنم ، چه میکنی؟ سردار پاسخ داد: ای فرمانروا ، اگر از من
بگذری به وطنم باز خواهم گشت و تا آخر عمر فرمانبردار تو خواهم بود.
فرمانروا پرسید: و اگر از جان همسرت در گذرم ، آنگاه چه خواهی کرد؟ سردار
گفت: آنوقت جانم را فدایت خواهم کرد! فرمانروا از پاسخی که شنید آنچنان
تکان خورد که نه تنها سردار و همسرش را بخشید بلکه او را به عنوان
استاندار سرزمین جنوبی انتخاب کرد. سردار هنگام بازگشت از همسرش پرسید:
آیا دیدی سرای کاخ فرمانروا چقدر زیبا بود؟ دقت کردی صندلی فرمانروا از
طلای ناب ساخته شده بود؟ همسر سردار گفت: راستش را بخواهی ، من به هیچ
چیزی توجه نکردم. سردار با تعجب پرسید: پس حواست کجا بود؟ همسرش در حالی
که به چشمان سردار نگاه میکرد به او گفت: تمام حواسم به تو بود. به چهره
مردی نگاه میکردم که گفت حاضر است به خاطر من جانش را فدا کند ...
خانومیه گلم دیروز همش میخواستم اس ام اس بزنم نمیشد...این گوشیمو باید برم بندازم تو سطل...دیگه فایده نداره امروز فهمیدم که آمار دوباره کوییز گذاشته و من نفهمیدم...امشب بیدار می مونم تا صب میخونم...دیگه میمیخوام مش.روط( الان دلم میخواد اونجا ژیشت باشم که هر بلایی خواستی یرم بیاری...این هفته آخری خییییییلی اذیتت کردم
آره .. آقایی یادته؟؟؟ با اینکه نشد با هم صحبت کنیم ولی خوب خیلی خوش گذشت به من مخصوصا کلاس که اومدی.. همش داشتم نگات میکردم بعدش هم که با هم بودیم البته چون هر دو تامون خیلی خسته و نگران بودیم خیلی خوش نگذشت .. من همش نگران بودم نکنه یه وقت نرسی... ولی خوب حضورت یه چیزه دیگه هست .. تازه همون شب به مامانی زنگ زدم گفتم که من و رسوندی .. کلی تشکر و دعا برات کرد هیچ وقت این لحظه ها یادم نمیره..
مکان:تهران...ایستگاه میرداماد... زمان:یادم نیست حدودا ۵ روز پیش... حالت:(موقعیت خاصی نیست...فقط قلبم داره تو گلوم میزنه از هیجان) تفکرات:فقط ۵ دقیقه مونده تا ببینمت... حالت:دست وژام اختیار ندارن...خودشون میرن جلو... حس:دارم دیوونه میشم... . . . . . . ...بهههههههههه حال شما...خیلی مخلصیم...قربان شما....فلانی هستم...به به خوشحالم از دیدنتون... حالت:همه میدونن که من چقد خانومیمو دوس دارم..عاشخشم... . . . . خانومی این روز اول بود تو پارک
آخه تولد من بهم خوش نگذشت... تولد. تولد.. تولد... چون جشن تولد دوست نداری برات جشن بگیرم
نمی خواستم ناراحتت کنم ولی اصلا به من توجه نمی کنی خوب به فکرتم می خوام تکلیفاتو زودی تحویل بدی شاید زیاده روی میکنم خیلی بهت میگم ولی منظوری ندارم... ببخشید یعنی بخشیدی؟ دوسم داری؟ مثل قبل که اصلا دوسم نداشتی
تولد. تولد.. تولد...
مرسی آقایی خوشحال شدم که تو این موقعیت هم هنوز یادته
خانمها آقایان....فقط ۲ روز مانده....فقط و فقط ۲ روز مانده...بشتابید بشتابید...
kheili zahmat keshid i
چند روزی دلم گرفته بود....خسته بودم...از دنیا..از همه چی...همون یه خورده عخش منو سرپا نگه داشته بود...داشتم دیوونه میشدم...داغونه داغون بودم...شاید اگه خانومی کنارم بود میتونست ارومم کنه...نمیدونید چقد ادم میترکه تو خودش...انقد وضعم خراب بود که نمیتونستم غذا بخورم...ولی نشستم تو دنیای خودم...در بحر تفکرات غوطه ور شدم با تشکر از خانومی که منو تو این چند روز تحمل کرد
کف...خلیج خشمگین میکوبد...
آقایی گلم خیلی جالبه هر وقت به آقایی فکر می کنم یا تک میزنه یا اس ام اس... حالا هم اس ام اس زد من هم اشکم در اومد و چون اشکام داشت میریخت نتونستم چیز زیادی براش بنویسم... آقایی با دوستش یه ۲ روزی اومد اینجا.. به من که خیلی خوش گذشت خدا کنه به اونا هم خوش گذشته باشه... با آقایی که میرفتیم بیرون زیاد حرفمون نمیومد اخه وقتی نگام می کنه من حرفم یادم میره با اینکه کلی دعا کردم که نره یا بلیط گیرش نیاد ولی نشد.. خدا حرفم و گوش نکرد خدا کنه زود تر بیاد آقایی ببخشید دیگه نمی تونم چیزی بنویسم دوستتتتتت دارم
|
About
88/05/08 - 88/05/14 88/05/01 - 88/05/07 88/03/05 - 88/03/21 88/03/08 - 88/03/14 88/02/22 - 88/02/31 88/02/05 - 88/02/21 88/02/08 - 88/02/14 88/01/22 - 88/01/31 88/01/05 - 88/01/21 88/01/08 - 88/01/14 88/01/01 - 88/01/07 87/12/22 - 87/12/30 87/12/05 - 87/12/21 87/12/01 - 87/12/07 87/11/22 - 87/11/30 87/11/05 - 87/11/21 Links
خاطراتمون |