تبليغاتX
pargoleman

pargoleman

دنياي من و پرگلم....مال خوده خوده خوده خودمونه

اول تشکر....انشالله همیشه موفق باشی...

دوم...اینکه اگه واقعا نمی دونی چی بنویسی و دوست نداری بنویسی.. ننویس کسی مجبورت نکرده

سوم...مرسی از معرفی کتاب

هیچ وقت کسی از کتاب خوندن یا نخوندن ضرر نمی کنه... اون چیزی که ضرر داره دوستی ها و ارتباط هایی هست که گاهی اشتباها صورت می گیره و باعث میشه تمام عمرت از اشتباه و حماقتت پشیمون بشی

کتابهای زیادی هست....میلیون ها...در مورد آداب برخورد با افراد مخصوصا دوست... این که چه جوری رفتار کنی و اذیتشون کنی اینکه چه حرفی بزنی که ناراحت بشه و گریه کنه... نخون ... ضرر داره

 

                                                                        پرگل

+نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت6:14 بعد از ظهرتوسط pargol va aghayi | |

اول تبریک...به مناسبت پذیرفته شدن در دوره کارشناسی...انشالله همیشه موفق باشید...

دوم...اینکهواقعا نمیدونم راجع به چی بنویسم...

سوم...ترجیح میدم در مورد کتاب و کتاب خوندن بنویسم...با اینکه میدونم علاقه ای به مطالعه ندارید

این یه لیست از کتاباییه که دوسشون دارم خودم...

شازده کوچولو...روایتیه از دنیای بزرگترا...وقتی از دید یه بچه زیادی بزرگ شده بهش نگاه کنی...اگه کتابو بخونی و دقت کنی داریم بزرگ میشیم... ;)

قلعه حیوانات....روایتی داستانی از سیاست پست...


شاهنامه حکیم فردوسی...حکایت خاک پاک و خون پاک...جانبازی در راه میهن و عشقبازی با مام میهن...

دنیای سوفی...کتابی مخصوص بی علاقگان به فلسفه...بخون...عاشقش میشی...

کتابهای زیادی هست....میلیون ها...بخون...ضرر نمیکنی...

                                                                        دوست شما....

                                                                                    ف

+نوشته شده در شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت0:25 قبل از ظهرتوسط pargol va aghayi | |

فکر کنم دیگه نزدیک ۲ ماه هست که آقایی از خونه رفته ...   اصلا هم سر نمیزنه به من

 نمیگه من تک و تنها تو این خونه چه کار کنم     نمیگه دلم براش تنگ میشه    

 نمی دونم چرا نمیاد                                       نکنه راه خونه رو گم کرده      

نکنه دیگه نیاد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟                      اگه نیاد چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟  

منتظرش هستم بیاد تا یه عالمه

ولی من امید دارم بیاد                                     منتظرش می مونم تا بیاد

حتی اگه بعدش به من بخنده                      حتی اگه بهم بگه دیوووونه اییییی

+نوشته شده در یکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت9:14 بعد از ظهرتوسط pargol va aghayi | |

سلام

ببخشید که سر نمی زنیم .........
دوستی من و آقایی تمام شده ... وبلاگ هم تعطیل شد..
همین که آقایی لطف کردن و این وبلاگ و با تمام خاطراتش محو نکردن جای تشکر داره..
موفق یاشید
خانومی

+نوشته شده در یکشنبه چهارم مرداد 1388ساعت8:24 بعد از ظهرتوسط pargol va aghayi | |

فرمانروایی که می‌کوشید تا مرزهای جنوبی کشورش را گسترش دهد ، با مقاومتهای سرداری محلی مواجه شد و مزاحمتهای سردار به حدی رسید که خشم فرمانروا را برانگیخت و بنابراین او تعداد زیادی سرباز را مامور دستگیری سردار کرد. عاقبت سردار و همسرش به اسارت نیروهای فرمانروا درآمدند و برای محاکمه و مجازات به پایتخت فرستاده شدند. فرمانروا با دیدن قیافه سردار جنگاور تحت تاثیر قرار گرفت و از او پرسید: ای سردار ، اگر من از گناهت بگذرم و آزادت کنم ، چه می‌کنی؟ سردار پاسخ داد: ای فرمانروا ، اگر از من بگذری به وطنم باز خواهم گشت و تا آخر عمر فرمانبردار تو خواهم بود. فرمانروا پرسید: و اگر از جان همسرت در گذرم ، آنگاه چه خواهی کرد؟ سردار گفت: آنوقت جانم را فدایت خواهم کرد! فرمانروا از پاسخی که شنید آنچنان تکان خورد که نه تنها سردار و همسرش را بخشید بلکه او را به عنوان استاندار سرزمین جنوبی انتخاب کرد. سردار هنگام بازگشت از همسرش پرسید: آیا دیدی سرای کاخ فرمانروا چقدر زیبا بود؟ دقت کردی صندلی فرمانروا از طلای ناب ساخته شده بود؟ همسر سردار گفت: راستش را بخواهی ، من به هیچ چیزی توجه نکردم. سردار با تعجب پرسید: پس حواست کجا بود؟ همسرش در حالی که به چشمان سردار نگاه می‌کرد به او گفت: تمام حواسم به تو بود. به چهره مردی نگاه می‌کردم که گفت حاضر است به خاطر من جانش را فدا کند ...

+نوشته شده در یکشنبه هفدهم خرداد 1388ساعت12:13 بعد از ظهرتوسط pargol va aghayi | |

خانومیه گلم ...میدونم الان حالت خوب نیست.دلم برات انقده شده    .     

دیروز همش میخواستم اس ام اس بزنم نمیشد...این گوشیمو باید برم بندازم تو سطل...دیگه فایده نداره

امروز فهمیدم که آمار دوباره کوییز گذاشته و من نفهمیدم...امشب بیدار می مونم تا صب میخونم...دیگه میمیخوام مش.روط() بشم...الان میخوام بهت بزنگم ولی یه حس بدی میگه نزنم بهتره...

الان دلم میخواد اونجا ژیشت باشم که هر بلایی خواستی یرم بیاری...این هفته آخری خییییییلی اذیتت کردم...البته به قول خودت همیشه اذیتت میکنم اما این هفته خیلی اذیتت کردم...ببخشید

                                                                                           دوست دارم کوشولوی من    

+نوشته شده در شنبه نهم خرداد 1388ساعت11:4 بعد از ظهرتوسط pargol va aghayi | |

آره .. آقایی یادته؟؟؟ با اینکه نشد با هم صحبت کنیم ولی خوب خیلی خوش گذشت به من مخصوصا کلاس که اومدی.. همش داشتم نگات میکردم  اصلا گوش نمی دادم استاد چی میگه

بعدش هم که با هم بودیم البته چون هر دو تامون خیلی خسته و نگران بودیم خیلی خوش نگذشت .. من همش نگران بودم نکنه یه وقت نرسی...

ولی خوب حضورت یه چیزه دیگه هست .. تازه همون شب به مامانی زنگ زدم گفتم که من و رسوندی .. کلی تشکر و دعا برات کرد

دوست دارم

هیچ وقت این لحظه ها یادم نمیره..

+نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388ساعت10:14 بعد از ظهرتوسط pargol va aghayi | |

مکان:تهران...ایستگاه میرداماد...

زمان:یادم نیست حدودا ۵ روز پیش...

حالت:(موقعیت خاصی نیست...فقط قلبم داره تو گلوم میزنه از هیجان)

تفکرات:فقط ۵ دقیقه مونده تا ببینمت...

حالت:دست وژام  اختیار ندارن...خودشون میرن جلو...

حس:دارم دیوونه میشم...

.

.

.

.

.

.

...بهههههههههه حال شما...خیلی مخلصیم...قربان شما....فلانی هستم...به به خوشحالم از دیدنتون...

حالت:همه میدونن که من چقد خانومیمو دوس دارم..عاشخشم...... میشه حالت جنون

.

.

.

.

خانومی این روز اول بود تو پارک...دوست دارم

 

+نوشته شده در چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388ساعت6:38 بعد از ظهرتوسط pargol va aghayi | |

دل همتون آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآب...۳-۴ روز دیگه خانومیمو میبینم

+نوشته شده در شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت7:47 بعد از ظهرتوسط pargol va aghayi | |

+نوشته شده در پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388ساعت1:20 قبل از ظهرتوسط pargol va aghayi | |

تبلدت و تبلدم مبارک

آخه تولد من بهم خوش نگذشت...

تولد...تولد...تولد...تولد...تولد...تولد...تولد...تولد...

تولد...تولد...تولد...تولد...تولد...تولد...تولد...تولد...

تولد...تولد...تولد...تولد...تولد...تولد...تولد...تولد...

         امیدوارم سال های آینده موقع تولدمون کنار هم باشیم ...

                            چون جشن تولد دوست نداری برات جشن بگیرم

             تولدت مبارک آقایی گلم

+نوشته شده در پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388ساعت0:3 قبل از ظهرتوسط pargol va aghayi | |

خانمها آقایان( خانم ها نه گوش نکنند همون آقایان بهتره.. دوباره شروع میکینم...)
آقایان....فقط ۲ روز مانده....فقط و فقط ۲ روز مانده...بشتابید بشتابید...( کجا ؟ صف کشیدید؟ غذا که نمیدیم ... تولد آقایی هست) 

                                                    

                                                   

(دهنم خشک شد یه لحظه استراحت نه خیر اعصاب ندارم با آقایی دعوا کردم البته .. حالا بیخیال)آقایی....بوسدوسم داشته باش...

 

 

نمی خواستم ناراحتت کنم ولی اصلا به من توجه نمی کنی نمیگی کلی نشستم اون سوالا و خوندم حفظ کردم ... یهو تو ذوقم میزنی... 

خوب به فکرتم می خوام تکلیفاتو زودی تحویل بدی شاید زیاده روی میکنم خیلی بهت میگم ولی منظوری ندارم... ببخشید

یعنی بخشیدی؟ دوسم داری؟ مثل قبل که اصلا دوسم نداشتی؟؟؟؟؟

+نوشته شده در دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388ساعت0:0 قبل از ظهرتوسط pargol va aghayi | |

تولد...تولد...تولد...تولد...تولد...تولد...تولد...تولد...

تولد...تولد...تولد...تولد...تولد...تولد...تولد...تولد...

تولد...تولد...تولد...تولد...تولد...تولد...تولد...تولد...

                تولدت مبارک خانومیه گلی

 

        

+نوشته شده در جمعه یازدهم اردیبهشت 1388ساعت0:2 قبل از ظهرتوسط pargol va aghayi | |

مرسی آقایی

خوشحال شدم که تو این موقعیت هم هنوز یادته مرسی

+نوشته شده در سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388ساعت2:31 بعد از ظهرتوسط pargol va aghayi | |

خانمها آقایان....فقط ۲ روز مانده....فقط و فقط ۲ روز مانده...بشتابید بشتابید...

                                                    

                                                   

(دهنم خشک شد یه لحظه استراحت)عسل بانو....بوسدوسم داشته باش...

+نوشته شده در سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388ساعت12:25 بعد از ظهرتوسط pargol va aghayi | |

aghai dastet mer300000000

kheili zahmat keshid i , kheili khoshgel shode  kash man ham mito0nestam bara to dorost konam

behar hal omdivaram beto0nam zahmataie to or jobran konam

  bazam mer30 

+نوشته شده در یکشنبه سی ام فروردین 1388ساعت1:42 بعد از ظهرتوسط pargol va aghayi | |

اسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.zibasazi.bahar-20.comاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.zibasazi.bahar-20.comاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.zibasazi.bahar-20.comاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.zibasazi.bahar-20.comاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.zibasazi.bahar-20.comاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.zibasazi.bahar-20.com

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388ساعت6:25 بعد از ظهرتوسط pargol va aghayi | |

چند روزی دلم گرفته بود....خسته بودم...از دنیا..از همه چی...همون یه خورده عخش منو سرپا نگه داشته بود...داشتم دیوونه میشدم...داغونه داغون بودم...شاید اگه خانومی کنارم بود میتونست ارومم کنه...نمیدونید چقد ادم میترکه تو خودش...انقد وضعم خراب بود که نمیتونستم غذا بخورم...ولی نشستم تو دنیای خودم...در بحر تفکرات غوطه ور شدم...مشکلاتمو ریشه یابی کردم...تا حدودی فهمیدم مشکل از کجاست...از دیروز زندگیه جدید شروع شده...خدا کنه روحیم همینجوری بمونه

                 با تشکر از خانومی که منو تو این چند روز تحمل کردقبونش

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388ساعت11:39 قبل از ظهرتوسط pargol va aghayi | |

 کف...خلیج خشمگین میکوبد...

 شاد و سرزنده
 اعتراضی به دل گرفته آسمان
 یا ببار
 یا برو
 خیس میشویم
 به درازای شلوارهایمان
 با اب بازی دریا
 شوره میزنیم
نمک زندگیست
 مواظب باش شورش در نیاید
 دست در دست تو نفس میکشم
 قدم میزنم
 پرواز میکنم
 سقوط میکنم
...
 نمیدانم
من کیم؟؟؟اینجا کجاست؟؟؟
 تو کیستی؟؟
چقدر نور
چشمانم تاب تحملشان را ندارد
 چه آرام بر من مینگری
لبخند میزنم...
 لبخندی محو بر گوشه لبت مینشیند
هیچ صدایی از تو نمیشنوم
 چرا با من حرف نمیزنی؟
 مرا غریبه میدانی؟؟
 مرا لایق نمیدانی؟؟؟
 میدانم
 تو درست میگویی
 من شایسته نیستم
 ...
 ...
 ...
 باز میگردیم
 
 
 
 
 
 
 

+نوشته شده در یکشنبه شانزدهم فروردین 1388ساعت11:28 قبل از ظهرتوسط pargol va aghayi | |

 آقایی گلم...  آقایی خوشگلم... 11و 12و 13 فروردین و لطفا یادت نره آخه به من خیلی خوش گذشت. ولی هر چی بیشتر بهش فکر می کنم دلم بیشتر پر غم میشه .. با اینکه فقط ۲ ساعت هست که از اینجا رفتی ولی دلم برات تنگ شده فکر کنم رسمنا عقلم و از دست دادم...

خیلی جالبه هر وقت به آقایی فکر می کنم یا تک میزنه یا اس ام اس... حالا هم اس ام اس زد من هم اشکم در اومد و چون اشکام داشت میریخت نتونستم چیز زیادی براش بنویسم...

آقایی با دوستش یه ۲ روزی اومد اینجا.. به من که خیلی خوش گذشت خدا کنه به اونا هم خوش گذشته باشه...

با آقایی که میرفتیم بیرون زیاد حرفمون نمیومدآخه من خجالت می کشیدم حرفامو بزنم

اخه وقتی نگام می کنه من حرفم یادم میره و خودش اصلا بودنش یه آرامش خاصی داره .. کلی حال ادم و خوب میکنه...

با اینکه کلی دعا کردم که نره یا بلیط گیرش نیاد ولی نشد.. خدا حرفم و گوش نکرد

خدا کنه زود تر بیاد 

آقایی ببخشید دیگه نمی تونم چیزی بنویسم

دوستتتتتت دارم

+نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم فروردین 1388ساعت8:32 بعد از ظهرتوسط pargol va aghayi | |